X
تبلیغات
مداد رنگي
   
مداد رنگي
کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان استان اردبیل - مرکز شهیده سولماز پور ابوالقاسم
 
 
آرشيو مطالب

بهمن 1392

دی 1392

خرداد 1392

فروردین 1392

اسفند 1391

بهمن 1391

دی 1391

آذر 1391

شهریور 1391

مرداد 1391

تیر 1391

خرداد 1391

اردیبهشت 1391

اسفند 1390

بهمن 1390

دی 1390

آذر 1390

آبان 1390

مهر 1390

شهریور 1390

تیر 1390

خرداد 1390

اردیبهشت 1390

فروردین 1390

اسفند 1389

بهمن 1389

دی 1389

آذر 1389

آبان 1389

مهر 1389

____________________
مطالب اخير

گرامیداشت ورود امام خمینی به میهن اسلامی........

برنامه های هفته ی پژوهش ......

یادی از امام غنچه ها

برگزاری مسابقه ی کارت پستال سازی با موضوع سرو های سرافراز.....

بازدید دانش آموزان کلاس پنجم وششم مدرسه ی علی اصغر از مرکز....

نقدو بررسی فیلم .......

برپایی نمایشگاه ..........

وداع بازمستان ....

اجرای نمایش عروسکی..........

____________________
پیوندهای روزانه

کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان استان اردبیل

____________________
پیوند ها

زینت آفرینش (حجاب وعفاف)

____________________
امكانات جانبي

RSS 2.0

 

 
 
 

یکشنبه سی ام آبان 1389

تقدیم به دوستان


        دوستی بهترین هدیه ای است که شما می توانید به کسی بدهید.

                 انسانها وقتی یکدیگر رادوست دارند. زیباترازهمیشه اند.

 
 

یکشنبه سی ام آبان 1389

منتخب جشنواره ی ادبی یک ماه به رنگ خدا

اولین روزه

به ماهيهاي توي حوض نگاه كردم. ماهيها روزه نبودند. چون آب راقلوپ قلوپ قورت مي دادند. من هم تشنه بودم؛ اما نمي توانستم آب بخورم چون روزه بوردم. نگاهم به درخت افتاد. به گنجشك هاي روي درخت سيب، سلام دادم وگفتم :« آهاي شما روزه گرفته ايد؟» گنجشك ها فقط جيك جيك خنديدن و پر زدن ورفتند. گنجشك ها هم روزه نبودند.

زنبورها، روي گل نشسته بودند و ويزويزكنان شيره ي گلهارامي مكيدند. اصلا آنها هم نمي دانستند اولين روزه ي ماه رمضان روزه گرفتن يعني چي؟ مورچه ها رادكنارباغچه ديدم .مورچه ها قطارشده بودند وداشتند دانه ي برنج بزرگي راحمل مي كردند. ازآنها پرسيدم شما هم مثل من روزه ايد؟ مورچه هاي كوچك كه وقت نداشتند جواب منو ندادند. وبي خيال ازكنارم ردشدند. شايدهم داشتندخودرا براي افطار آماده مي كردند. گربه روي ديوارخوابيده بود. صدايش كردم و گفتم:«توروزه اي! گربه بي حال ازخواب بيدارشدوخميازه اي كشيدودست پايش رادرازكرد و دوباره بي خيال خوابيد.حوصله ام سررفته بود. هوا هم خيلي گرم بود. آب پاش رابرداشتم ورفتم سراغ باغجه، مثل اينكه گلهاتشنه بودند.خواستم به آنها آب ندهم گفتم شايد آنهاهم مثل من روزه باشند. امادلم برايشان سوخت. به آسمان نگاه كردم خورشيد مثل يك قلب زرد دروسط آسمان   مي تپيد. صداي اذان مي آمد. فهميدم كه گلها هم مثل من روزه ي كله گنجشكي گرفته اند. به آنها اب دادم و خودم هم به اتاق رفتم وروزه ام رابازكردم .

آرزو فرح پور/ گروه سني: «ج»  

 
 

یکشنبه سی ام آبان 1389

ستاره هایی که درآسمان کانون خوش درخشیدند

سپهرشاه حسینی برگزیده ی جشنواره ی ادبی کبوترانه

مدادجادویی

من یک مدادجادویی دارم. ماخیلی باهم دوست هستیم. مدادجادویی مشق هایم رامی نویسد. وهرچیزی راکه بخواهم برایم نقاشی می کند.کوه،جنگل،دریا،شیرهم می کشد.اوهرکاری بلداست. وقتی مشق هایم زیاداست. اوخیلی عصبانی می شود ومی گوید:«ای باباچقدربایدبنویسم تمام نشد.» وقتی من او راتراش می کنم می گوید: «مراتراش نکن اینجا که سلمانی نیست.» وقتی اورادردهانم می گذارم. عصبانی می شودو  به من می گوید:«ای بابا چه روزگاری شده!اینقدرمرا دردهانت نبردیگر،خسته شدم.مگه دهان توحمام است.»مدادجادویی من خیلی خنده داراست.اوخیلی غرغرمی کند.امامن اوراخیلی دوست دارم.

سپهرشاه حسینی

کلاس دوم

مرکز2سبلان اردبیل

 
 

یکشنبه سی ام آبان 1389

و اگردیوار نباشد پیچک کجا ببندد...

 

به نام خدا

 

بي تاب بودم كه واژه به واژه

دلم راقرص كردي

براي پريدن

 ذوق هزارپرنده را داشتم؛

مخمل صداي تو

دلم راگرم كرد

به هرباركه پلكهايم روي هم افتادند؛

درنگاهم روئيدي

سبزشدي

نهالكم،

چه زيبا قد كشيدي

اين دلخوشي است

براي هرروزمن؛

كه ببالم

به وجودنازنيني چون تو،

واگرديوارنباشد پيچك كجاببندد!

قاب شدي

تاخودرادرتوتماشاكنم.

 

آرزوی عزیزم

طعم سبزحضورت درطرح ادبی دوپنجره به يادماندني بود.بهترین بودی ، هستی و به خاطر تلاش ارزنده ات سپاسگزارم.

باتشکر

رقیه دشتی

مربی ادبی مرکز2سبلان اردبیل

 
 

شنبه بیست و نهم آبان 1389

به نام خدا

 

عضو خوب وصمیمی کانون

 خانم آرزو بیداری

 

خدا ی راسپاس که سعادت یارمابود تازیبائیها رابهترببینیم ودوستی ها راهرچه بهتردرک کنیم. سرمان رابالا گرفتیم و برخودبالیدیم که بازهم نام پرافتخارتو درکارنامه ی ادبی کانون خوش درخشید.

شکوفایی بی نظیر تودرطرح ادبی دوپنجره ونقد منتخب توخرسندمان کرد.

امید که باردیگرشاهد موفقیت وحضورپرشورتودرسایرعرصه هاوزمینه های ادبی وفرهنگی باشیم .

 

باتشکر

ودودپیشکار

مربی مسئول مرکز2سبلان اردبیل

 

 

 

 

 

 

 

 


 


 
 

شنبه بیست و نهم آبان 1389

«بسم الله الرحمن الرحیم»

نقد و بررسی کتاب «هندوانه به شرط عشق»

 نوشته ی «فرهاد حسن زاده»

این کتاب شامل شش داستان طنز در مورد یک خانواده است که در هر یک از داستان ها اتفاق خاصی برای این خانواده می افتد. نویسنده در این داستان زندگی سعید که همان شخصیت اصلی داستان است و داستان از زبان او باز گو می شود، را تعریف می کند. سعید پسری نوجوان است که زیاد کاری به کار دیگری ندارد و کمی هم گوشه گیر و کم حرف است که بعداً شخصیت اصلی سعید را بررسی می کنیم. پدر در این داستان نقش مرد میان سال را دارد که علاقه ی بیش از حدی به شعر و شاعری دارد اما استعداد کافی در این زمینه ندارد. با این حال خودش را نمی بازد و در همه ی مسائل پای شعر و شاعری را به میان می کشد و حتی در گفتگو های عادی روزمره هم از کلمات هم وزن و هم قافیه استفاده می کند. سوسن و سنبل شیطنت های خاصی دارند و نسبت به سعید که تنها پسر خانواده است، اخلاق ها و رفتارهای مجزایی دارند. و شخصیت مادر که در هیچ کدام از داستانها نام ایشان ذکر نشده است. زنی است ملاقه به دست(البته در این داستان) که رابطه ی خوبی هم با همسرش ندارد و همیشه به قول معروف« تو سری می خورد!» که اینجا نویسنده با دید تحقیر آمیزی به او نگاه کرده است. در هر یک از داستانهای این کتاب شخصیت جدیدی به جز اعضای خانواده وارد داستان شده و حوادث خاصی رقم می خورد. نویسنده سعی کرده است طی این داستانها روابط و خصوصیات این خانواده را برای ما روشن تر کند.  مثلاً با توجه به داستان اول می شود حدس زد که در پایین شهر زندگی می کنندو با توجه به داستان سوم در نقاط دور افتاذه ی تهران هستند یا اینکه وضع اقتصادی خوبی ندارند.  پیام و هدف در کل داستانها حل شده است و نویسنده سعی کرده است قدم به قدم تا پایان داستان با به وجود آوردن حوادثی تمام پیام و هدف خود را به خورد مخاطبان دهد. هم چنین نویسنده تا جایی که توانسته جزء به جزء زندگی این خانواده را بازگو کند تا داستان برای ما آسانتر و شیرین تر شود و بتوانیم با شخصیت های موجود در داستان بیشتر آشنا شویم.

 در این داستانها رابطه ی علت و معلولی هم به خوبی رعایت شده است. یعنی هر رویدادی برای خود دلیل منطقی دارد. تقریباً همه ی داستانها شروع خوبی دارند و معمولاًهر کدام با یکی از روشهای شروع داستان آغاز شده اند. هم چنین از طرح های خوبی هم برخوردارند.گره افکنی و گره گشایی در هر داستان به صورت خاص و مناسبی صورت گرفته است. این داستانها از زبان اول شخص مفرد تعریف می شوند و نویسنده خودش را در قالب یکی از شخصیت های داستان قرار داده است که همان شخصیت اصلی داستان است. در این روش راوی به راحتی می تواند به درون کاوی های خود بپردازد و چون زاویه ی دید اول شخص است مخاطب می تواند خود را جای راوی گذاشته و با داستان رابطه ی عاطفی و حسی برقرار کند. راوی خود در داستان است و داستان از زبان او تعریف می شود پس نمی تواند به درون شخصیت های دیگر نفوذ پیدا کند و فکر و احساس و ذهن آنها را انتقال دهد. شخصیت پردازی ماهرانه نویسنده یکی ازنکته های مهم این کتاب می باشد.  یکی دیگر از مزیت های این کتاب این است که طنز شیرین و دلچسبی دارد و این همان هدف اصلی نویسنده است که به خوبی توانسته آن را انتقال دهد. این انتقال طوری است که خیلی جاها مخاطب با خواندن جمله ای با صدای بلند می خندد.  همچنین در لابه لای داستانها از تشبیهات بسیار زیبا و بکر وجدید استفاده شده بود که شاید تا به حال بعضی از مخاطبان آن را نه در جایی خوانده و نه در جایی شنیده اند. مانند،مثل ارشمیدس که قانون وزن مخصوص را در حمام کشف کرده بود و...

علاوه بر همه ی اینها در این داستانها وحدت شخصیت هاتا حدودی رعایت شده اما به جز درمواردی که در بعضی داستانها شخصیت ها یک گونه است.و در داستانی دیگر به شخصیتی دیگر تبدیل می شوند. مخصوصاً سعید که در اوایل کتاب به نظر شخصی ساکت و گوشه گیر ومعمولاً کم حرف به نظر می رسد، در داستانی مانند«مرغابی های شب» شخصیتی جدید به خود می گیرد. در واقع از این رو به ان رو شده و به شخصیتی شلوغ و کنجکاو تبدیل می شود.ویا در داستان درخت دوستی که مادرنقش کمتری درداستان دارد وارد صحنه می شود واوهم ابراز نظر می کندو یک بیت شعرمی گوید.

نویسنده در صحنه پردازی وفضاسازی داستان بسیار موفق عمل کرده به طوری که خواننده صحنه های  داستان را مثل سریال خانوادگی می بیندوازنزدیک لمس میکند.

 

داستان اول « سه خمیازه جانانه»                                 

 خلاصه: این داستان از سه بخش تشکیل شده است که در قسمت اول بلند شده و آماده ی رفتن از مهمانی خانوادگی میشوند.(خانواده ی سعید)در قسمت دوم سوار ماشین صاحب خانه می شوند و در بین راه به دلیل نا آشنایی راننده با ماشین جدید با اتمام بنزین مواجه شده و در قسمت سوم با زیر شلواری هایی که پاچه هایش در باد تکان می خورد برای چند لیتر بنزین به ماشین های تند گذر التماس می کنند.این داستان از جایی شروع شده است که می خواهد تمام شود در واقع اول داستان در آخر ماجرا قرار دارد و چون کل ماجرا در کم تر از یک ساعت اتفاق می افتد ؛ به نظر خیلی طولانی و کش دار میرسد و مخاطب چنین فکر می کند که فردایی هم در کار است.

 انتظار آفرینی در آن به جاست و نویسنده توانسته است تا حدود زیادی  انتظاراتی را که برای مخاطبانش به وجود آورده، بر آورده کند شخصیت پردازی در این داستان به مراتب بالا از داستانهای دیگر است.( همان طور که در نقد کلی به آن اشاره شد.).

 گره افکنی ها به جاست و گره گشایی نه تنها در پایان داستان بلکه در همان بحث حاکم بر داستان گره ها باز می شوند.

هم چنین نویسنده توانسته است فضای حاکم بر آن موقعیت را با آوردن جمله هایی در کنار هم به مخاطب انتقال دهد تا مخاطب بتواند رابطه ی حسی با موقعیت بر قرار کند. این نشانگر فضا سازی قوی نویسنده است. اما تنها مسئله ای که می تواند ذهن بعضی از مخاطبان را به خود مشغول کند و مانند علامت سؤالی در ذهن او بماند این است که: مهرداد تازه گواهینامه گرفته است و تقریباً 18 ساله است ومی خواهد جلوی سوسن خود نمایی کند یعنی... پس اینجا دست تکان دادن سوسن به مهرداد هنگام خداحافظی آن هم جلوی همه چه معنی دارد؟!سعید غیرتی شده و..نویسنده سعی کرده دراین داستان به رابطه ی دوخانواده اشاره کرده واحساس آنها رانسبت به همدیگر به خواننده نشان دهد.وتاجایی که توانسته ازدورویی وبعضی خصوصیات واخلاق آدمها مثل به رخ کشیدن مال و حسادت و... را درلبه لای گفتگوها نشان داده است.                                                                   

 

داستان دوم « درخت دوستی »

خلاصه:جلیل(یکی از آشنایان) به دنبال شعری ناب می گردد که پشت سه چرخه اش که تازه خریده بنویسد و این کار را از سعید و عباس آقا می خواهد. هرکسی شعری می گوید و آخر سر شعر مامان پسندیده و مورد قبول واقع می شود.اما از بخت بد جلیل در آخرین لحظه ماشین را به درخت توت می کوبد...                     

داستان از یک نقطه ی مبهم شروع می شود که یکی از روشهای شروع داستان است وخواننده را کنجکاومی کندتاداستان رابخواند. گره افکنی از اول داستان که جلیل برای چه آمده و سرانجامش چه می شود آغاز شده و در پایان داستان گره گشایی می کند. از همان اول دارای انتظار افرینی است و مخاطب با خواندن صفحه ی اول و بخشی از صفحه ی دوم می تواند انتظارات خود از داستان را برشمرد و این انتظارات به طور کامل بررسی و برآورده شده است. شخصیت پردازی در مورد اعضای ثابت داستان در این جا ادامه پیدا می کند و شخصیت پردازی در مورد عضو فرعی داستان یعنی جلیل بلبل به صورت قوی یا نیمه قوی ارائه شده است. و تشبیه همانطور که در نقد کلی ذکر شده است در این داستان به مراتب بیش تر از داستانهای دیگر است. « نگاه بابا مثل ورقه ی امتحانی پر از سؤال است، یا بابا مثل فروشنده هایی که می خواهند جنسشان را به هر قیمتی به مشتری بفروشند...»

و چند مسئله قابل توضیح:1ـ بی حرمتی و زیر پا گذاشتن احترام خانم ها و مادرهای بزرگ.در همه ی داستانها و مخصوصاً در این داستان در جمله ی«من نمی دانم خدا بیکار بود این زنها را آفرید؟» این مسئله حتی می تواند بی احترامی به مادر خود آقای حسن زاده هم باشد که اکثر مخاطبین نیازمند توضیح بیشنر در رابطه با این مسئله هستند!!! 2ـ  مسئله دوم در رابطه با ویرایش آن است که کلمه ی «شاعره» در زبان فارسی کاربردی ندارد و مربوط به زبان عربی است!

داستان سوم ـسفر بخیر سلطان سنجر»

خلاصه: سلطان سنجر که یکی از فامیلهای دور  خانواده است، قبل از رفتن به خارج از کشور سری به هم به اینها می زند و کیف و گذر نامه اش را در آنجا گم می کند. از قضا همان روز راه آب مستراح هم گرفته می شود و آخر سر معلوم می شود که همان کیف و گذر نامه راه آب مستراح را گرفته بوده اند. این داستان هم طبق یکی دیگر از روشهای شروع داستان از یک توصیف شروع شده است. توصیف بوی یک گل. و از اول اول شروع نشده و چون در بین داستان به اول ماجرا نیازمندیم نویسنده سعی کرده است با برگشتن به گذشته و تعریف داستان از اول مسئله را برای مخاطبان مشخص سازد. وگره افکنی هم در همین برگشت ها اتفاق می افتد و گره اصلی داستان درست وقتی است که نویسنده به عقب برگشته و کیف و گذر نامه ی سلطان سنجر گم شده! انتظار آفرینی آن هم به جاست و مخاطب کنجکاوانه داستان را دنبال می کند که آخرش چه می شود. شخصیت پردازی که در مورد خانواده از قبل انجام شده و هنوز هم ادامه دارد اما شخصیت پردازی سلطان سنجر به صورت بسیار عالی ارائه  شده است.  و حرف آخر در رابطه با این داستان، این که آخرش معلوم نشد این سلطان سنجری که نویسنده از او به آن صورت یاد کرده، خارج از کشور برای چه می رود.

 داستان چهارم « ساعت عقرب»                                                                    

خلاصه:سعید و پدرش به اتفاق هم برای شکایت از کار پیرمرد ساعت ساز به پیشش می روند و بعد از کمی بگو و مگو برای آوردن مامور مغازه را ترک می کنند و بعد از برگشت متوجه میشوند که پیرمرد حالش خراب شده و راهی بیمارستانشده است.و پرستارش می گوید اگر تا ظهر به هوش نیاید... درست موقع اذان ساعتی که مثلاً خراب بود زنگ می زندو پیرمرد را زنده می کند.!    داستان تقریباً از یک نقطه ی مبهم شروع شده و بعد از ان گفتگو. شخصیت پردازی در مورد دایی حسین بسیار عالی صورت گرفته اما در مورد آقای کمالی چنین نیست و انتظار می رفت شخصیت او که تمام حوادث با وجود او اتفاق می افتد بهتر از اینها صورت می گرفت. داستان کمی طولانی و به اندازه ی ذره ای کوچک خسته کننده است اما چون موضوع خوبی دارد مخاطب برای فهمیدن زنده یا مردن پیرمرد هم که شده داستان را دنبال می کند. و این همان گره اصلی داستان است که در لحظه های پایانی به دست ساعت باز می شود. ساعتی که همه ی این حوادث زیر سر اوست.

در جایی از داستان آقای خیاط خیلی از پیرمرد تعریف می کند و عباس آقا را بدنام. اینکه آدم سر به زیری است و کاری با کار کسی ندارد.اما ظاهر پیرمرد چنین شخصیتی را بازگو نمی کند. و او هم دست کمی از عباس آقا در حاضر جوابی و بگو مگو ندارد. «هرغلطی دلت میخواد بکن!

داستان پنجم «مرغابی های شب» خلاصه: دو نفر زن و مرد سعید و پدرش را در عروسی یکی از فامیلهای دورشان تیغ می زنند و با کلک به وسیله ی آنها وارد تالار شده و شام می خورند. سعید هم برای تلافی روسری زن را که چند کله ی مرغابی روی آن است به وسیله ی سوسن می دزدد و در پایان داستان آن را تحویل می دهد.                                                  

 این داستان هم با یکی دیگر از روشهای شروع داستان آغاز شده است، یعنی گفت و گو.و البته از اصل ماجرا شروع نشده است وکمی مقدمه دارد. گره افکنی از اول داستان وجود دارد و هر چه در داستان جلوتر می رویم، گره ها خود به خود البته با دست نویسنده باز می شوند و این یکی دیگر از نقاط قوت نویسنده است. از انتظار خوبی برخوردار است. و نویسنده درزمینه ی انتظار آفرینیموفق بوده است.اما رابطه ی علت و معلولی تنها در این داستان به خوبی رعایت نشده است. و موضوع داستان به خوبی در دل مخاطب نمی نشیند و او فکر می کند که نویسنده بیکار بوده و ازسربی حوصلگی این داستان را نوشته است.وحوصله ی خواننده راسرمی بردوتمایلی به خواندن ادامه ی داستان ندارد. شخصیت پردازی در مورد اعضای خانواده هنوز هم ادامه دارد مخصوصاً سعید که در نقد کلی به آن اشاره شد و اما شخصیت های جدید داستان که باعث همه ی حوادث هستند ؛ به صورتی که باید شخصیت آنها پرداخته نشده است و با توجه به داستانهای پیش از این انتظار می رفت بهتر از این می بود.وشخصیت سعیددراین داستان تغییرکرده که باتوجه به داستانهای قبلی انتظار چنین رفتاری ازاو نمی رفت. هم چنین در این داستان هم مانند داستان اول نویسنده توانسته فضای حاکم بر آن موقعیت را با آوردن جمله هایی در کنار هم به نحو احسن به مخاطب انتقال دهد.

 داستان ششم و آخر «هندوانه به شرط عشق»                                                  

 خلاصه: اول تابستان است و بچه ها می خواهند به اتفاق پدر و مادر حال و هوایی عوض کنند که مادر نمی آید و خودشان به تنهایی به همراه پدر می روند. در آنجا اتفاقاتی می افتد که پدر به خانه برگردد برای منت کشی از مادر که قبلاً زیر بار آن نمی رفت.       این داستان با یک توصیف شروع شده است. توصیف هوای تابستانی. شروع داستان شروع ماجرا هم هست و نویسنده از همان اول داستان را برای مخاطب بازگو می کند.                                                                                            

 شخصیت پردازی در مورد مادر در این داستان به مراتب بالاتر است و همان طور که گفته شد نویسنده با یک دید تحقیر آمیز به شخصیت پردازی مادر پرداخته است. و این یعنی در اینجا مادر اهمیت خاصی برای خانواده ندارد.

گره افکنی در همان قسمتهای اول داستان صورت گرفته و به صورت علنی باز نشده است و غیر مستقیم به گره گشایی پرداخته شده است که این می تواند از نقاط قوت نویسنده باشد.انتظار آفرینی در این داستان هم به صورت خاصی صورت گرفته است. و تقریباً تا  پایان داستان همه ی انتظارات مخاطب از داستان حل شده است. هم چنین در این داستان نویسنده سعی کرده است آنچه را که دیده را همان طور که موقعیت ما را درک کرده است، به ما نشان دهد.

 

آرزو بیداری

گروه سنی«ه»

مرکز 2 سبلان اردبیل

مربی: رقیه دشتی

 

 
 

پنجشنبه بیست و هفتم آبان 1389

 

کاش می شد نسیمی

این دل خسته ی مرا می برد

می نشاند برپرآن شاپرکی

که همه ی شوقش ازباران

قطره آبی است.

 
 

پنجشنبه بیست و هفتم آبان 1389

نقدکتاب

خداحافظ راکون پیر

نوشته ی کلرژوبرت

خلاصه ي كتاب:

داستان خرگوشي است به نام تك،كه نمي خواهدبه دنيا بيايد.پدرخرگوش به سراغ راكون پيرمي رود.باحرفهاي راكون پيرخرگوش مشتاق مي شود زيبايهاي دنياراببيند.

خرگوش وراكون پيردوستاني صميمي مي شوند.دوستي آنهاهمين طورادامه مي يابد. تااينكه راكون پير ازرفتن وخداحافظي حرف مي زند .اماچون راكون پيرزيادبا تك شوخي مي كرد تك فكرمي كندكه دوست عزيزش بااوشوخي مي كند. براي همين حرف اوراجدي نمي گيرد.تااينكه يك روزدوست خودراچشم بسته پيدامي كند هرچه اوراصدامي زند راكون پيربيدارنمي شود.باصداي خرگوش حيوانات جنگل دوراوجمع مي شوندوگوزن به خرگوش مي گويد كه اومرده است.اوراخاك مي كنند.پس از رفتن حيوانات جنگل،تك غمگين وناراحت گريه مي كندتا اينكه درخواب راكون پيرراخندان جلوي خودمي بيند.راكون پير ازدنياي جديدي كه به آنجارفته حرف مي زندوروزي را يادآوري مي كندكه تك نمي خواست به دنيا بيايد.دنيايي كه بعدا فهميد چقدربزرگتروقشنگ تراست.

سپس بامقايسه ي زيباي دنيايي كه تك در آن زندگي مي كندوبايد دل به آن نبندد بادنياي ناشناخته اي كه راكون پيربه آنجارفته به تك مي گويد: كم كم به اين وضع ودوري از من عادت مي كني.

سرانجام تك باپيداكردن دوست جديدي به زندگي عادي برمي گردد وداستان تمام مي شود.

نقد داستان

داستان داراي طرحي خوب ومناسب ودلنشين است وازكنش خوبي برخوردارمي باشد.هم چنين روابط علت ومعلولي به زيبايي درآن رعايت شده است.ونويسنده فقط لحظاتي راپرداخت نموده كه حوادث خاص درآن روي داده  ودرپيشبرد طرح داستان نقش تعيين كننده دارد. درواقع داستان تمامي عناصري راكه براي نوشتن يك طرح لازم است را دارد.

داستان داراي شروع زيبا وخوبي است كه از زبان سوم شخص (نويسنده)روايت مي شود.

" درصبح يك روز قشنگ بهاري،شش بچه خرگوش به دنيا آمدند.خرگوش مادربچه هارا ليسيد وبوسيدوبه خرگوش پدرگفت:"هنوزچيزي توي دلم تكان مي خورد.گمانم همان بچه هفتمي باشد."

 

نوع نوشتاروفضاي عاطفي داستان برجذابيت آن افزوده كه اين كار باعث شده مخاطب با داستان ارتباط برقراركند وقدم به قدم بانويسنده همراه شده واز خواندن بارها وبارهاي آن لذت ببرد.

درطول داستان ،از شخصيتها وحوادث زائد كمتراثري ديده مي شود وعدم پرداخت نويسنده به حوادث وشخصيتهاي زائدوقراردادن تمام عناصرطرح درخدمت پيام ،باعث شده است كه حرف نويسنده خيلي راحت به خواننده انتقال پيداكند.

مكان داستان جنگل وزمان با توجه به متن وتصاويركتاب بهاروتابستان وسپس پاييزاست.

بهاروتابستان آمدورفت وتك بزرگ وبزرگترشد...

پاييز ازراه رسيده بودوتك باتعجب مي ديدكه برگ درخت هاسرخ وزرد مي شود.

نويسنده به طورمستقيم به خصلتها،خصوصيات اخلاقي شخصيتها اشاره مي كند.(شخصيت پردازي ظاهري)

درابتداي داستان خرگوش كوچولوترسواست كه نمي خواهد به دنيا بيايد.

-"سلام خرگوش كوچولويي كه آن تومانده اي!چراتك وتنهادرآن دنياي تنگ وتاريك نشسته اي ؟...بيا ببين كه دنياي ما خيلي بزرگترو زيباتراست.نترس خرگوش كوچولو!بياتابه تونشان دهم كه دنياي ماچه قدرخوب است!" -"خرگوش كوچولو خيلي كنجكاوبود."

- "راكون پير خيلي پرحوصله بودوگاهي شوخي هم مي كرد."

 

همانطوركه اشاره شد خرگوش كوچولو (تك)كنجكاواست وبسيار سوال مي پرسد.راكون هم يك پيرمرد مهربان وپرحوصله كه گاهي شوخي هم مي كند.وتك اورابسياردوست دارد.

زبان ساده وصميمي است وفضاي عاطفي داستان برصميميت داستان افزوده است. 

 درمجموع داستان از ساختاركلي داستانها"مقدمه،ميانه وپايان "پيروي كرده وگره افكني وگره گشايي ها درجاي بجاومناسب خودصورت گرفته است.

وهمين عوامل باعث باورپذيري حوادث شده است .

يگانگي و وحدت شخصيتها نيزدركل داستان باعث باورپذيرشدن شخصيتهاشده است.

سبك نگارش نويسنده باتوجه به نوع محتوامناسب مي باشدومتناسب باقدرت درك مخاطب است.

نگاه نويسنده به موضوع داستان يك نگاه نومي باشد.وعلايم نگارشي درجاي مناسب خود رعايت شده است.داستان داراي تصويرسازيهاي خوبي است كه در تصويرودرك بهترداستان وحوادث آن مي تواند به مخاطب خودياري برساند.متن داستان ،هماهنگ باتصويراست وشكل نوشتار مفهومي درتاكيد مفاهيم طرح شده درداستان دارد كه تاثير بسزايي در ذهن مخاطب داردواحساس شخصيتها را به خوبي به مخاطب انتقال مي دهد. درواقع چگونگي نوشتار،دربرانگيختن حس مخاطب وساختن فضاهاي موجود درداستان،فوق العاده است.

اسم داستان وتصوير روي جلد ضمن اينكه ابهام طرح راحفظ مي كند بافضاي كلي داستان درتضادنيست ومخاطب را مشتاق به خواندن داستان مي كند.

جداكردن گزاره ها ومكث هاي كوتاه،بارمعنايي لازم را ايجادكرده،حالات شخصيتها رابه زيبايي به مخاطب انتقال مي دهد.

بهاروتابستان آمدورفت وتك بزرگ وبزرگ ترشد وراكون هم چنان بهترين دوستش بود.راكون هم به دوست كوچكش خيلي دل بسته بود...

پيام وهدف به زيبايي دركل قصه حل شده وقدم به قدم تاپايان قصه باحوادث پيش آمده است.

قصه داراي يك پيام اصلي وچند پيام فرعي است كه درحد درك وحوصله ي مخاطب خود مي باشد.

خيلي ساده وزيبا مسئله ي تولد ومرگ رابه خوبي براي كودك به تصوير كشيده كه قابل درك براي آنهاست.

پيام ها

-فقدان وغم از دست دادن يك عزيزوبرگشتن به زندگي عادي

-ارتباط باخدا

 راكون پيرگفت: باخداحرف بزن تا دلت آرام شود.كم كم عادت مي كني من دركنارت نباشم وفقط توي قلبت باشم.

-به تصويركشيدن مسئله ي تولدومرگ

خرگوش كوچولوي هفتمي به دنيا آمد...

خسته شده ام .گمانم وقت آن رسيده كه ازاين دنيابروم...

-مرگ پايان زندگي نيست بلكه شروعي دوباره براي زندگي است.

تك با تعجب پرسيد:"ازاين دنيابروي.امابه كجا؟"

راكون پيرآرام خنديدوگفت: "به يك دنياي ديگر.يك دنياي ناشناخته."

بهتربود علاوه برنام عنوان ونويسنده ي كتاب به نام مترجم هم اشاره مي شد.اما نام مترجم نه روي جلدونه درشناسنامه ي كتاب قيد نشده است .

 

 
 

پنجشنبه بیست و هفتم آبان 1389

تبریک

عیدسعیدقربان برهمه همکاران مبارکباد

 
 

یکشنبه دوم آبان 1389

صورت حساب

شبي پسري نزدمادرش كه درآشپزخانه درحال

پختن شام بودرفت ويك برگ كاغذرابه اوداد.

مادردست هايش رابا حوله اي تميزكرد

ونوشته ها را باصداي بلندخواند.

پسرش باخط بچگانه نوشته بود:

 

-          كوتاه كردن چمن         15دلار

-          مرتب كردناتاق خوابم  1دلار

-          مراقبت ازبرادركوچكم   3دلار

-          بيرون بردن سطل زباله  2دلار

-          نمره ي رياضي خوبي كه امروزگرفتم 6دلار

-          جمع بدهي شمابه من       17دلار

 

مادرلحظه اي به چشمان منتظرپسرنگاه كرد.

سپس قلم رابرداشت وپشت برگ صورت حساب فرزندش اين عبارات رانوشت:

-          بابت سختي 9ماه بارداري كه دروجودم رشدكردي،هيچ

-          بابت شب هايي كه بربالينت نشستم ودعاكردم،هيچ

-          بابت تمام زحماتي كه دراين سالها كشيدم تا توبزرگ شوي،هيچ

-          بابت پختن غذا و نظافت توواسباب بازي هايت،هيچ

-          اگرتمام اين هاراجمع بزني،خواهي ديدكه هزينه ي عشق من به تو،هيچ است.

-           

وقتي پسرآن چه راكه مادرش نوشته بودخواند،

چشمانش پرازاشك شدودرحالي كه به چشمان مادرش نگاه مي كرد .

گفت:مامان دوستت دارم

آن گاه قلم رابرداشت وزيرصورت حساب خود نوشت:

" قبلا به طوركامل پرداخت شده است ! "

 

 
 

یکشنبه دوم آبان 1389

بهترین هدیه...

خاطره

درآن روزهاي سختي كه داشتم تنهادلخوشي ام همين بچه هابودن

آفتاب ازپشت پنجره ي اتاقم شاهدبود.تابستان باروبنديل خودرابسته بودوپاييزدرهمان حوالي نفس مي كشيد.درست زماني كه گلها براي خواب پلك روي هم گذاشته بودند و پرنده ها آواز كوچ را زمزمه مي كردن.

چندروزي بود كه رفتاربچه ها تغييركرده بود.مرموزشده بودند. ازرفتارشان متوجه شدم خوابي براي من ديده اند.چقدر در آن لحظات دوست داشتني تر بودندحرفهاي درگوشي،اشاره هايي كه وقتي پشتم به آنها بود.عمدا خودم رابه كوچه ي علي چپ مي زدم تامتوجه نشوند.اما توي دلم حسابي به آنها مي خنديدم.سوالهايي كه مدام ازمن مي پرسيدن

گاهي  مي شنيدم كه  به بغل دستی شان  مي گفند:به نظرتوخانم چي دوست داره؟!

خوشش مي آد!

مي دانستم كه اكثر آنها وضع مالي خوبي ندارند.دوست نداشتم بچه ها به خاطر من به زحمت بيفتند دوست نداشتم چيزي برايم بخرند چند بارخواستم به آنها بگويم اما نمي خواستم دلشان رابشكنم.

.

 

روزموعودفرارسيد واردكلاس كه شدم

باكمال تعجب ديدم كلاس ؟! چقدر زیبا شده

جمله ي قشنگ تولدت مبارك خانم دشتي بادست خط وامضاي بچه ها غافلگيرانه بود.قابل تصورنبود موزيكي شادي كه پخش مي شد.گل وشيريني شمع هاي روشني كه به يك فوت بندبودند تا 28سالگي ام رابه من تبريك بگويند. غافلگيرشدم ديگه فكرنمي كردم بچه ها تا اين حد پيش برند.  سروصداهاخوابيد نفس عميقي كشيدم.چه مي توانستم بگويم كدام كلمه، كدام جمله درخور قدرداني ازاين همه محبت بود بند بند وجودم فرياد مي كشيد بچه ها دوستتان دارم.  گاه مي خنديدم

گاه ...

هديه ي بچه ها به من پول تو جيبي هايي بود كه چند هفته جمع كرده وروي هم گذاشته واشتراك يك ساله ي مجله ي مورد علاقه ام (موفقيت) را خريده بودند.

چه مقدس ؟!

چه به بي نظير!

گرانبهاترين هديه اي كه تابه حال گرفته بودم.

 

حتي من روز تولد خيلي از آنها را نمي دانستم !

اما جمله ي ناهيد هنوز هم يادم مانده آنروز بي آنكه متوجه شوم از زير زبانم كشيده بود به چه چيزي علاقه مندم.

باورم نمي شد به همين سادگي مرا فريب داده بودند.

تصورم ازكادو چيز ديگري بود.

 زلال چشمه هاي نگاه آنها تمام بدي ها را ازدلم مي شست. چقدرساده مراشيفته ي خودكرده بودند.

 دلم رابردند. به همين سادگي عاشقم كردند.

دوست داشتم تك تك آنهارابغل مي كردم ومي بوسيدم.

آه...خداي من! توشاهدي كه چه مي گويم.

 

هرماه يكي ازآن مجله ها به دستم مي رسيد.

روزهاي آخرهرماه كارم اين شده بود كه پشت پنجره بايستم

تا هديه ي تولدم را ازآقاي پستچي بگيرم.

هرماه اين تولد برايم تكرارمي شد .

خسته بودم ونيروي گرمابخش بچه هادلگرمم مي كرد.دنياي شيرين بچه ها امن ولذت بخش بودكه هم چيز را ازيادم می برد.

يادم رفت كه بزرگ شده ام.

يادم رفت دلم شكسته است

چه چيزي بهترازاين كه بانگاه معصوم آنها به خدانزديك تربودم.

هنوز تك تك آن مجله ها رانگه داشته ام، گاهي كه آنها راورق مي زنم چهره ي تك تك بچه ها درذهنم نقش مي بندد.وياد آنروز برايم زنده مي شود.

 

آه خدايا !

حالا دوست دارم اين لحظه ي زيبايي كه به من هديه دادي باهمه قسمت كنم،

به دنياي كودكي خوش آمديد.

 
 

یکشنبه دوم آبان 1389

چقدرخوب بوداگر...

صبح اول وقت باعجله ازخانه خارج مي شدم

اگردانش آموز هستم ، چقدر بهتراست مزاحم همكلاسي هايم نشوم وبه درس معلم كاملا توجه داشته باشم.

اگر معلم هستم چقدربهتراست درحق شاگردانم سخت گيري نكنم.

اگرشاگردم درسش را نخوانده يافراموش كرده دفترانشايش را بياورد.فرصت جبران به اوبدهم.

اگرراننده ي تاكسي هستم چه خوب مي شد زيرباران مسافرهاي كنارخيابان راسوارمي كردم.

 اگركارمندم وامروزهم ديرسركارم رسيدم حق بدهم رئيسم ازدستم عصباني باشد.حق بدهم سرم دادبكشد...

اگرمديرشركت يا اداره اي هستم چه خوب مي شد توجه بيشتري به كاركنانم داشتم.ازآنها سپاسگزاربودم كه باتمام مشگلاتي كه دارند سخت كارمي كنندهرچند من ازنزديك شاهد كارآنهانيستم.

اگرماهها به دنبال وامي براي حل مشگل خودهستند چه خوب مي شدامروزبرگه ي درخواست وام آنها را امضا مي كردم.

چقدرخوب بود اگركاركنانم راخوب مي شناختم.

به آنها افتخارمي كردم.

وانتظارنداشتم كاري را انجام دهندكه بيشترازتوانشان است.

وبارها ازخودم مي پرسيدم :

چراجايي كه دانه نپاشيده ام دنبال كبوترمي گردم و جايي كه چيزي نكاشته ام به دنبال محصول هستم؟!!

اي كاش مي فهميدم!

بزرگي دربيشتردستوردادن نيست،بزرگي دربيشترخدمت كردن به ديگران است.

اگر دلي راشكستم براي به دست آوردنش بكوشم

زمان حال رابه گذشته نفروشم وامروزافراد را، به بهانه ي ديروزشان ويران نسازم.

يادم باشدبامهرباني وكلام ساده وبا نيتي پاك،سخت ترين انسانها هم نرم مي شوند.

" تا ياد نگيريم همديگر رادوست داشته باشيم وبراي هم احترام متقابل قايل نشويم،پيشرفت نخواهيم كرد،چون زاويه ي ديدمابه انسان،يكي ازمهمترين مسيرحركت به سوي موفقيت است."

                                                                                                                موفق باشيد

 

 

 
 

شنبه یکم آبان 1389

آشنایی با واژگان توصیفی ادبیات

Universality
کلیپت وجامعیت
کلیت و جامعیت درادبیات قابلیتی است که ازرهگذرآن ،چنان قدرواعتبار ی می یابد که ازمحدوده زمان و مکان فراتر می رود وبر کل انسانها تاتثر می بخشد.اثری را ازکلیت و جامعیت برخوردارمی دانیم که دران آشکارسازی ماهیت انسانی و مسایلی که انسان ها با آن ها درگیرند بتوان حقیقت نهفته درآنرابازشناخت.درواقع اثارکلی وجامع به زمان ومکان وشخص و رویدادی خاص یاموضوع های مقطعی و زود گذرمحدود نمی مانند. درچنین اثاری خصلت های مشترک همه انسان ها - غرور،حسد کینه، عشق، ..محبت و... - تصویرمی شوند ومسایل کلی مورد توجه همه انسانها - صلح امنیت فقر  ،جنگ ، استبداد و... مطرح می گردد. همین قابلیت هااست که به اثرگیرایی وماندگاری می بخشد.
ننایشنامه آنتیگون (حدود441ق.م)سروده سوفوکلس ازنظرمعنا ومفهوم به فرهنگی خاص محدود نیست.هر چند نمایشنامه ای یونانی بر پایه اساطیر کهن است.این نمایشنامه درپر تو مهارت درماتیک وعظمت وقدرت بیان، مسایلی راتصورمی کند که علاوه برتک تک شخصیت های نمایشنامه ،همه انسانها باانها روبه رو هستند . ازاین نظر اگرآنرا«نمایشنامه ای یونانی»می نامند صرفا برای توصیف خاستگاه ان است . کلیت جامعیت این نمایشنامه درقابلیت هایی نهفته است که ان رادر گستره ای ورای زمان و مکانی که درآن افریده شده است قرارمی دهد.

 
 

شنبه یکم آبان 1389

حتی ستاره ای ...!




خودراشبی درآینه دیدم ،دلم گرفت

ازفکراین که قدنکشیدم ،دلم گرفت

ازفکراین که بال وپری داشتم،ولی

بالاترازخودم نپریدم،دلم گرفت

ازاینکه باتمام پس اندازعمرخود

حتی ستاره ای نخریدم،دلم گرفت



کم کم به سطح آینه ام برف می نشست

دستی برآن سپیدکشیدم،دلم گرفت

دنبال کودکی که درآن سوی برف بود

رفتم،ولی به اونرسیدم،دلم گرفت

نقاشی ام تمام شدوزنگ خانه خورد

من هیچ خانه ای نکشیدم دلم گرفت

شاعرکنارجو گذر عمر دید و من

خودراشبی درآینه دیدم،دلم گرفت

 
 

شنبه یکم آبان 1389

بازی باسایه

آشناست مثل يك دوست هيشه همراه ماست، بازي مي كند.راه مي رود،مي نشيند...خلاصه هركاري كه ما انجام مي دهيم اوهم انجام مي دهد.

گاهي بزرگتر و گاهي كوچكتر،گاهي جلوتر و گاهي عقب ترازما حركت مي كند

بله او سايه است دوست هميشگي ما !

دراين بازي جذاب وشيرين ، اعضا باچيدن اشيا مختلف دركنارهم مثل قيف كاغذي،جعبه يك تكه چوب و..سايه هاي متفاوتي راايجادكرده وبه كمك هم دور سايه هاي اشكال مختلف ،خط كشيده وآن را با رنگ پلاستيكي رنگ آميزي كردند.اعضا از اين سايه ها آثارزيبايي راخلق كردند.سپس گروهي ازاعضا باحالتهاي متفاوتي ايستادند وساير دوستانشان با كشيدن خط دور سايه ي آنها تصاوير متفاوتي ازحالتهاي يك انسان را نقاشي كردند.

 

 
 

شنبه یکم آبان 1389

درس آلمانی بخش گرامر و تمرین

Grammatik,Ubengen.Aussprechen-گرامر ، تمرینات، تلفظ

1-تکراریک اسم و(ضمیرمربوطه) هنگامی فاعل جمله است که درحالت فاعلی واقع شود یعنی کننده کاری باشد یا درجمله  خبری درباره آن بهما داده شود یا سوالیدر باره آن بشود- کلیه اسما وقتی برای اولین مرتبه ذکر می شوند همیشه درهمین حالت فاعلی می آیند:wo ist der pass- Hier ist er . 

یک اسم (یاضمیر مربوط به آن ) می تواند درجمله مفعول واقع شود که آن بر دو قسم است :مفعول صریح یابی واسطه ومفعول غیرصریح یاباواسطه.

اسم وقتی مفعول صریح است که بدون واسطه یک حرف اضافه مفعول شده باشد ودرجواب «که را» و «چرا» بیاید

Haben Sie den pass? - Ja ,ich habe ihn.

(حرف تعریف  وضمیر اسامی مونث و خنثی وجمع درحالت فاعلی ومفعول بی واسطه یک شکل است وتغییری نمی کند . فقط حرف تعریف وضمیراسامی مذکر است که دراین دوحالت یک جورنیست وفرق می کند).

درزبان آلمانی تسلط بر ترکیبات فعلی خیلی مهم است . منظور ازترکیبات فعلی ترکیباتی هستند که ازپیوستن فعل با اسم تشکیل می گردد.اسم وفعل دراین گونه ترکیبات واحدثابتی را تشکیل می دهند که نقش فعلی را درجمله به عهده دارند؛ وبدون دانستن انهاهرگزنمیتوان بر این زبان تسلط یافت.

درزبان آلمانی چنین معمول شده است که افعال معینی با اسم های مشخصی ترکیب می شوند؛ وغالبا نیز تک تک اجزای تشکیل دهنده آن بامعنی یک پارچه ترکیب فعلی یکساننیست ؛ ونیزدربسیاری مواردبا حرف تعریف و یا حروف اضافه خاصی می ایند.

ترکیبات فعلی دربسیاری ازموارد درمقایسه با فعل ساده این مزیت را دارد که اسم وابسته به آن، به عنوان بخشی ازترکیبات فعلی می تواند برای تاکید مورد دلخواه درهر مکانی از جمله قرارگیرد،یعنی می توانذد درآغاز ، پایان و یا داخل جمله قرارگرفته است ونقش بیانی خودرابهترایفا نماید.

eine Probe(...) ablgen-  ازعهده آزمایش بر آمدن

Der Musiker , der Mitglid des Orchesters  werden will , muss eine Probe seines Konnens ablegen.

نوازنده ه می خواهد عضو ارکسترشود باید ازعهده ازمایش توانایی اش براید.


 
 

Weblog Themes By Blog Skin

  

آپلود عکس

خرید اینترنتی

فال حافظ

قالب وبلاگ